بهار میرسد اما ز گل نشانش نیستنسیم رقص گل آویز گل فشانش نیستدلم به گریه خونین ابر میسوزدکه باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیستچنین بهشت کلاغان و بلبلان خاموشبهار نیست به باغی که باغبانش نیست چه دل گرفته هو
بخت جوان دارد آن که با تو قرينستپير نگردد که در بهشت برينستديگر از آن جانبم نماز نباشدگر تو اشارت کني که قبله چنينستآينه اي پيش آفتاب نهادستبر در آن خيمه يا شعاع جبينستگر همه عالم ز لوح فکر بشويندعشق
بهار پشت زمستان بهار پشت بهاردلم گرفت از این گردش و از این تکرار!نفس کشیدن وقتی که استخوان به گلونگاه کردن وقتی که در نگاهت خار!اگر به شهر روی طعنه های رهگذراناگر به خانه بمانی غم در و دیوار!نمانده اس
هميشه دست شكسته وبال گردن نيستگناه رونق بتخانه بر بَرَهمَن نيستتو مثل آينه از تيرگي بري هستيعجب كه آينه ماننده ي تو ليكن نيستبه جز نگاه تو ميخانه اي نمي بينماگركه هست